باغبانی که دل عزرائیل به حالش سوخت...
روزی
رسول خدا (ص) نشسته بود. عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر (ص) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح
انسان ها هستی... آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
روزی
رسول خدا (ص) نشسته بود. عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر (ص) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح
انسان ها هستی... آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
امروز دقت کردم دیدم چمنای فضای سبز دانشگاه رو کوتاه کرده بودن...
بعد که رفتم سلف دیدم ناهار قورمه سبزیه!
مزه عجیبی هم میداد...!
شما جای من بودین چی فک می کردین؟؟!!
منبع: http://hadinet.ir/homel
امیرالمومنین (علیه السلام) بر خرمافروشان گذشت، ناگاه کنیزى را در حال گریه دید، فرمود : سبب گریه ات چیست؟ گفت: آقایم مرا با یک درهم براى خرید خرما فرستاد، از این شخص خرما را خریدم و نزد خانواده آقایم بردم، ولى نپسندید، هنگامى که به ایشان برگرداندم از پس گرفتن سر باز زد .
حضرت به خرمافروش گفت: اى بنده خدا! این یک خدمتکار است و از خود اختیارى ندارد، درهمش را باز گردان و خرما را پس بگیر.
خرمافروش از جا برخاست و مشتى به حضرت زد .
مردم گفتند: چه کردى این امیرالمومنین (علیه السلام) است؟! مرد از شدّت ترس به تنگى نفس افتاد و رنگ چهره اش زرد شد و خرما را از کنیز گرفت و درهم را به او باز گردانید سپس گفت : اى امیرالمومنین ! از من راضى شو ، حضرت فرمود : چه چیزى بیشتر از اینکه ببینم تو خود را اصلاح کرده اى مرا راضى مى کند؟

منبع: لادستان
فاطمه (سلام الله علیها) در خانه یک پیراهن ساده داشت. پدر برای ازدواج او با علی (علیه السلام) یک پیراهن نو به خانه آورد. فاطمه (سلام الله علیها) به آن نگاه کرد. پارچه نرم و لطیفی داشت. آن را کنار گذاشت تا چند لحظه بعد بپوشد.
اتاق فاطمه (سلام الله علیها) نزدیک در حیاط بود. در زدند. - چه کسی در میزند؟ - یک نفر در را باز کند. یکی در را باز کرد. کسی با صدای شکستهاش گفت: من یک زن فقیرم. لباسی ندارم که به تن کنم.
فاطمه (سلام الله علیها) وقتی صدای زن فقیر را شنید گوشه در اتاق را باز کرد.
زن فقیر گفت: از خانه رسول خدا یک لباس کهنه میخواهم تا به تن کنم.
دل فاطمه ((سلام الله علیها)) به درد آمد. نگاهش اول به پیراهن نو افتاد. بعد به پیراهن سادهای که در تنش بود. فاطمه (سلام الله علیها) فکر کرد کدامیک را بدهد. پیراهن نو برای عروسیش بود. یاد آیه خداوند در قرآن افتاد که میگفت: هرگز به نیکی نمیرسید مگراین که چیزی را که دوست دارید (به فقیران) ببخشید. فاطمه فوری پیراهن نو را برداشت. پشت در رفت و با مهربانی آن را به زن فقیر داد.
زن فقیر خندید. صورتش را به طرف آسمان گرفت و دعا کرد. بعد با خوشحالی زیاد از آنجا رفت.
وقتی خبر به حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) و حضرت علی (علیه السلام) رسید آنها از کار فاطمه (سلام الله علیها) خوشحال شدند .طولی نکشید که جبرییل –فرشته بزرگ خدا- به خانه حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) آمد. خانه بوی بهشت گرفت. او پیراهن سبز و زیبایی جلوی حضرت گذاشت و گفت: ای رسول خدا خداوند به تو سلام رساند و به من فرمان داد که به فاطمه (سلام الله علیها) سلام برسانم و این لباس سبز بهشتی را برای او بیاورم! وقتی نگاه فاطمه (سلام الله علیها) به لباس سبز بهشتی افتاد گریست.
عطر بهشتی پیراهن خیلی زود همه را به اتاق فاطمه (سلام الله علیها) کشاند.
منبع: قانون
در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(علیه السلام ) به این مضمون نقل شده است که روزى رو به سوى مردم کرد و فرمود: به نظر شما امید بخش ترین آیه قرآن کدام آیه است ؟
بعضى گفتند آیه "ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء" (خداوند هرگز شرک را نمى بخشد و پائین تر از آن را براى هر کس که بخواهد مى بخشد) سوره نساء آیه 48
امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من می خواهم نیست.
بعضى گفتند آیه "و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفرالله یجد الله غفورا رحیما" (هر کس عمل زشتى انجام دهد یا بر خویشتن ستم کند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت) سوره نساء آیه 110
امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نیست .
بعضى دیگر گفتند آیه "قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفورالرحیم" (اى بندگان من که دراثر گناه، بر خویشتن زیاده روی کرده اید، ازرحمت خدا مایوس نشوید در حقیقت خدا همه گناهان را مىآمرزد که او خود آمرزنده مهربان است) سوره زمرآیه53
امام فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نیست!
بعضى دیگر گفتند آیه "و الذین
اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب
الا الله" (پرهیزکاران کسانى هستند که هنگامى که کار زشتى انجام مى دهند یا
به خود ستم مى کنند به یاد خدا مى افتند، از گناهان خویش آمرزش مى طلبند و چه کسى
است جز خدا که گناهان را بیامرزد)
سوره آل عمران آیه135
باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نیست.

در این هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه کردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟
عرض کردند: به خدا سوگند ما آیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم .
امام فرمود: از حبیب خودم رسول خدا شنیدم که فرمود :امید بخش ترین آیه قرآن این آیه است
"واقم الصلوة
طرفى النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکرى للذاکرین"
سوره هود آیه 114
و فرمود: اى على! آن خدایى که مرا به حق مبعوث کرده و بشیر و نذیرم قرار داده یکى از شما که برمىخیزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مىریزد، و وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا مىشود از نمازش کنار نمىرود مگر آنکه از گناهانش چیزى نمىماند، و مانند روزى که متولد شده پاک مىشود، و اگر بین هر دو نماز گناهى بکند نماز بعدى پاکش میکند، آن گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد.
بعد فرمود: یا على جز این نیست که نمازهاى
پنجگانه براى امت من حکم نهر جارى را دارد که در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه
است وضع کسى که بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشوید؟
نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همین حکم را دارد.
منبع: شب های انتظار
در یک جنگل سبز و خرم، کلبه چوبی کوچکی بود که پیرمرد مهربانی در آن زندگی میکرد. او عاشق حیوانات بود و به خاطر علاقه به حیوانات بود که به تنهایی در جنگل زندگی میکرد.
پیرمرد
مهربان روزها در جنگل میگشت اگر حیوانی زخمی پیدا میکرد آن را به کلبه میبرد
معالجه و مداوا میکرد. اگر کسی به کمک احتیاج داشت به او کمک میکرد. اگر گاهی
شکارچیان برای شکار حیوانات به آن جنگل میآمد، حیوانات را خبر میکرد و کمک میکرد
از دست شکارچیان فرار کنند. در جنگل سبز همه حیوانات پیرمرد مهربان را دوست
داشتند. فقط یک عقاب بود که او را دوست نداشت بلکه دشمن پیرمرد بود.
ماجرا
این بود که عقاب، پنج سال پیش در دام یک شکارچی افتاده بود. و بال بزرگش شکسته
بود. اما توانسته بود از دام فرار کند. عقاب با خودش فکر میکرد شاید این پیرمرد
بوده که آن دام را برای او پهن کرده و داستان شکارچیان دروغ است. او همیشه منتظر
فرصتی بود تا از پیرمرد انتقام بگیرد.
تا اینکه یک روز از حیوانات دیگر شنید که پیرمرد بیمار شده است و در کلبه خود استراحت میکند. عقاب دید که هر کسی دوست دارد به پیرمرد کمک کند. خرس بزرگ از رودخانه برای او ماهی می گیرد. میمون باهوش با کمک خرگوش و سنجاب، ماهی را برای پیرمرد روی آتش کباب میکند. کلاغ و دارکوب هم به چشمه میروند و برای پیرمرد آب زلال و تمیز میآورند. عقاب با خودش فکر کرد اکنون وقت خوبی برای انتقام گرفتن است. او به اعماق جنگل رفت جایی که میدانست یک مار بزرگ زندگی میکند. او یک غذای لذیذ برای مار برد و از او خواست تا مقداری از زهر کشندهاش را به او بدهد. مار در عوض غذای خوشمزهای که عقاب برایش آورده بود مقداری از کشندهترین زهر خودش را به او داد. عقاب زهر را گرفت و پیش حیوانات بازگشت. به حیوانات گفت من تا حالا کاری برای پیرمرد نکردهام اجازه بدهید این بار من غذایش را ببرم. حیوانات که از نقشه مار خبر نداشتند قبول کردند و غذای پیرمرد را به او دادند. مار غذا را زهرآلود کرد و به سمت کلبه راه افتاد. اما وقتی به کلبه رسید دید یک نفر دیگر در کلبه است . یک شکارچی که با تفنگ قصد کشتن پیرمرد را دارد. عقاب پشت در پنهان شد و به حرفهای آنها گوش کرد. شکارچی به پیرمرد میگفت تو همیشه مزاحم کار من هستی. امروز تو را میکشم و برای همیشه از شرت خلاص میشوم. پیرمرد گفت اگر میخواهی مرا بکش اما کاری به حیوانات بیچاره نداشته باش.
شکارچی با صدای بلند خندید و گفت من همه آنها را یکی یکی شکار میکنم و هیچ حیوانی در جنگل باقی نمیگذارم این را به تو قول میدهم. پیرمرد آهی کشید و گفت امیدوارم هرگز موفق به این کار نشوی.
شکارچی تفنگش را روی سر پیرمرد گذاشت و گفت یادت هست پنج سال پیش، عقاب بزرگ و باشکوهی را در دام انداخته بودم و تو آن دام را پاره کردی و کمک کردی تا عقاب فرار کند؟ اکنون تو را میکشم و بدنت را جلوی همان عقاب میاندازم تا تو را با منقارش تکه تکه کند.
در همین لحظه عقاب که همه حرفها را شنید شروع به بال زدن کرد. شکارچی متوجه عقاب شد و به دنبال او دوید و به سمت عقاب شلیک کرد. عقاب فرار کرد و ماهی زهرآلود را روی زمین انداخت. شکارچی ماهی را برداشت و بی معطلی شروع به خوردن آن کرد. بعد از خوردن ماهی دوباره به سراغ پیرمرد رفت اما قبل از اینکه تیری شلیک کند سرش گیج رفت و روی زمین افتاد و مرد. یک ساعت بعد عقاب به کلبه پیرمرد برگشت و برایش یک ماهی کباب دیگر آورد ولی این بار ماهی زهرآلود نبود. از آن روز به بعد عقاب بهترین دوست پیرمرد شد.
منبع: قانون
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل، ما
در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که از درآمد بسیار خوبی برخوردارید اما تاکنون هیچ کمکی به خیریه
نکردهاید. نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید، متوجه
شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش در گذشت و در طول آن سه
سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم. خیلی تسلیت میگویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و ٥ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمیتواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمیدانستم....
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمیدانستم این همه گرفتاری دارید.
وکیل : خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
منبع: دنیای طنز
شخصی زیر درخت گردکان[گردو] نشسته بود و شاخههای درخت را تماشا میکرد.
چون گردکانها را در شاخ آویخته دید با خود گفت:درخت گردکان با این بلندی درخت خربزه الله اکبر ! خدایتعالی در این درخت بزرگ،چنین میوه خرد اما در بوته خربزه چنان میوههای عظیم آفریده است! لایق این درخت آن است که میوههای بزرگ مثل هندوانه برآورد.چون اینکلمه بگفت،ناگاه گردکانی از شاخ گسسته و بر سر او افتاد.
آن شخص چون این حالت را مشاهده کرد به سجده فرو رفت و شکر بیحد کرده و گفت: خدایا!خوب کرده ای که در این درخت،میوه خرد آفریده ای والا سرم از میوه بزرگ خورد شده بود.
منبع : وبلاگ مردانه وار
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین: "بله، شما در ارتفاع حدوداً ۷متری در طول جغرافیایی " ۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷هستید."
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید!
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟
مرد بالن سوار : "چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقيق هم به دردتان نميخورد!
منبع: 4جوک
بود در شهری حکیمی دادگر * فاضل و دانا بُد و ایثارگر
باغبانی ساده دل از این دیار * بُرد بهر آن حکیم قدری خیار
گِرد بودی دور آن فاضل کسان * از مریدان و تنی از دوستان
خورد فاضل از خیار باغبان * تلخ بود امّا نیاورد بر زبان
بذل و بخشش کرد دینار و درم * باغبان را جمله از روی کرم
درعجب ماندند بس اطرافیان * زین عمل حیرت نمودندی کسان
کو ندادی از خیار باغبان * بر مریدان خود و بر دوستان
چون حکیم آگه شد از منظورشان * از مراد و مقصد و مقصودشان
گفت آهسته به خیل دوستان * ای مریدان من و ای یاوران
میوه هائی را که من خوردم کنون * تلخ بود و تلخی اش از حد فزون
گر که من این را تعارف کردمی * راز آن تلخی نمایان کردمی
باغبان زین هدیه شرمنده شدی * پیش روی ما سرافکنده شدی
تلخی آنرا تحمل کردمی * تا نشاید قلب او آزردمی
تلخی میوه بِه از رنجیدنش * بهتراز اورا مکّدر دیدنش
بشنو ای جاوید این پند حکیم * رنجش دل باد جُرمی بس عظیم
تا توانی قلب مردم شاد کن * خانه عقبی خود آباد کن
زن گفت: " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد. باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می داره. "
مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت: " دیگه کارشون تمومه، فردا باید جنازه هاشون رو شهرداری گوشه و کنار خیابون جمع کنه ."
و کیسه زباله را بیرون برد ...
فردا روزنامه ها تیتر زدند:
"مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"

منبع: موسسه مهر امام هادي(ع)
چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظایی چند با آن کودک نجوا کرد.
پس از آنکه کودک بازگشت هم بازیهای او اصرار کردند که از صحبت او با آن زن مطلع شوند و به دور او حلقه زدند!
کودک از آنها پرسید:
آیا شما میتوانید یک راز مهمی را پیش خود نگهدارید؟!
همه با صدای بلند فریاد زدند:
بله، بله!
کودک گفت:
من هم همینطور!
منبع: قانون