پیرمرد و حیوانات جنگل
در یک جنگل سبز و خرم، کلبه چوبی کوچکی بود که پیرمرد مهربانی در آن زندگی میکرد. او عاشق حیوانات بود و به خاطر علاقه به حیوانات بود که به تنهایی در جنگل زندگی میکرد.
پیرمرد
مهربان روزها در جنگل میگشت اگر حیوانی زخمی پیدا میکرد آن را به کلبه میبرد
معالجه و مداوا میکرد. اگر کسی به کمک احتیاج داشت به او کمک میکرد. اگر گاهی
شکارچیان برای شکار حیوانات به آن جنگل میآمد، حیوانات را خبر میکرد و کمک میکرد
از دست شکارچیان فرار کنند. در جنگل سبز همه حیوانات پیرمرد مهربان را دوست
داشتند. فقط یک عقاب بود که او را دوست نداشت بلکه دشمن پیرمرد بود.
ماجرا
این بود که عقاب، پنج سال پیش در دام یک شکارچی افتاده بود. و بال بزرگش شکسته
بود. اما توانسته بود از دام فرار کند. عقاب با خودش فکر میکرد شاید این پیرمرد
بوده که آن دام را برای او پهن کرده و داستان شکارچیان دروغ است. او همیشه منتظر
فرصتی بود تا از پیرمرد انتقام بگیرد.
تا اینکه یک روز از حیوانات دیگر شنید که پیرمرد بیمار شده است و در کلبه خود استراحت میکند. عقاب دید که هر کسی دوست دارد به پیرمرد کمک کند. خرس بزرگ از رودخانه برای او ماهی می گیرد. میمون باهوش با کمک خرگوش و سنجاب، ماهی را برای پیرمرد روی آتش کباب میکند. کلاغ و دارکوب هم به چشمه میروند و برای پیرمرد آب زلال و تمیز میآورند. عقاب با خودش فکر کرد اکنون وقت خوبی برای انتقام گرفتن است. او به اعماق جنگل رفت جایی که میدانست یک مار بزرگ زندگی میکند. او یک غذای لذیذ برای مار برد و از او خواست تا مقداری از زهر کشندهاش را به او بدهد. مار در عوض غذای خوشمزهای که عقاب برایش آورده بود مقداری از کشندهترین زهر خودش را به او داد. عقاب زهر را گرفت و پیش حیوانات بازگشت. به حیوانات گفت من تا حالا کاری برای پیرمرد نکردهام اجازه بدهید این بار من غذایش را ببرم. حیوانات که از نقشه مار خبر نداشتند قبول کردند و غذای پیرمرد را به او دادند. مار غذا را زهرآلود کرد و به سمت کلبه راه افتاد. اما وقتی به کلبه رسید دید یک نفر دیگر در کلبه است . یک شکارچی که با تفنگ قصد کشتن پیرمرد را دارد. عقاب پشت در پنهان شد و به حرفهای آنها گوش کرد. شکارچی به پیرمرد میگفت تو همیشه مزاحم کار من هستی. امروز تو را میکشم و برای همیشه از شرت خلاص میشوم. پیرمرد گفت اگر میخواهی مرا بکش اما کاری به حیوانات بیچاره نداشته باش.
شکارچی با صدای بلند خندید و گفت من همه آنها را یکی یکی شکار میکنم و هیچ حیوانی در جنگل باقی نمیگذارم این را به تو قول میدهم. پیرمرد آهی کشید و گفت امیدوارم هرگز موفق به این کار نشوی.
شکارچی تفنگش را روی سر پیرمرد گذاشت و گفت یادت هست پنج سال پیش، عقاب بزرگ و باشکوهی را در دام انداخته بودم و تو آن دام را پاره کردی و کمک کردی تا عقاب فرار کند؟ اکنون تو را میکشم و بدنت را جلوی همان عقاب میاندازم تا تو را با منقارش تکه تکه کند.
در همین لحظه عقاب که همه حرفها را شنید شروع به بال زدن کرد. شکارچی متوجه عقاب شد و به دنبال او دوید و به سمت عقاب شلیک کرد. عقاب فرار کرد و ماهی زهرآلود را روی زمین انداخت. شکارچی ماهی را برداشت و بی معطلی شروع به خوردن آن کرد. بعد از خوردن ماهی دوباره به سراغ پیرمرد رفت اما قبل از اینکه تیری شلیک کند سرش گیج رفت و روی زمین افتاد و مرد. یک ساعت بعد عقاب به کلبه پیرمرد برگشت و برایش یک ماهی کباب دیگر آورد ولی این بار ماهی زهرآلود نبود. از آن روز به بعد عقاب بهترین دوست پیرمرد شد.
منبع: قانون
با تشکر از حضور شما در سایت انجمن علمی مهندسی علوم باغبانی دانشگاه جهرم.